تبليغاتX
برای تو می نویسم...
آلوی ترش!
پشت کامپیوتر نشستم و منتظرم تا ویندوز بیاد بالا که یهو چشمم میخوره به باکس سبز کنارم و یاد آلو ترشام میوفتم. چشمام چنان برقی میزنه که انعاکسش رو توی صفحه مانیتورم میبینم!!! نایلون رو از تو باکس درمیارم و مشغول میشم. هربار سه چهارتا از آلوها رو باهم میذارم دهنم و با ترکیبی از جویدن و مکیدن میخورمشون. همه حواسم معطوف به اینه که هسته هاش رو قورت ندم... به خودم که میام از شدت نیروی مصرفی، فکم درد گرفته و کامپیوترم رفته رو اسکرین سیور! 

پیوست:

اصلن خودت میدونی که مهمترین دلیل خوشبختیمی؟!

نوشته شده توسط شاپرک در سه شنبه 24 آذر1388 ساعت 15:32 | لینک ثابت |

خوشحالم!

دیگه تقریبن به ته اولین دوره برنامه ریزی درسیم رسیدم و خیلی خوشحالم که تونستم با وجود همه عوامل محیطی پیش بینی نشده از پسش بربیام و لااقل جلوی اون دست نوشته ات که توی جامدادیمه، روسفید بشم!!! تازه ترشم خوشحالم که یه هفته زودتر از برنامه ریزیم میتونم ببینمت و این واسه من یعنی همه زندگی... راستش خیلی سخت بود! نه اینکه فکر کنی صبح زود بیدار شدن و ظهر نخوابیدن و بیرون نرفتن و با تلفن قهر کردن و از نت و وبلاگ جا موندن و از دوستان بی خبر بودن، سخت بود. نه. سختی همه اونا با انگیزه یه روز زودتر دیدن تو قابل تحمل میشد. تنها سختی بزرگ این یه ماه که هیچ چی کمش که نمی کرد، زیادترش هم میکرد، دلتنگی ام واسه تو بود و بس...

هر لحظه تصور اینکه کمتر از دو روز دیگه میبینمت، بیشتر تر قلقلکم میده تا همش بخندم و خوشحال باشم. انقدر خوشحالم که حتی میتونم برق نگاهم رو از توی آینه ببینم. این یعنی مزه مزه کردن ساعتهای پایانی انتظاری که هر ثانیه اش، برام یک سال گذشت!!!!

پیوست:

 سالهاست که پیوسته خودکار به دست نبودم. طی این یک ماه به مدد نت برداری از جزوه ها و کتابام، شدم یه شاگرد دبستانی مشق نویس! اثرش هم شد مشخص شدن برجستگی نوشتاری انگشت وسطی دست راستم!!!

 

نوشته شده توسط شاپرک در دوشنبه 23 آذر1388 ساعت 14:54 | لینک ثابت |

کرسی!!!

نمیدونم چرا هوا که این طور بارونی و تاریک شد، هوس کرسی و آش رشته کردم! یه کرسی وسط یه اتاق توی یه خونه قدیمی. از اون خونه ها که در چوبی اتاق خوب چفت نمیشه و از لاش سوز میاد تو. فکر کن دو تایی نشسته باشیم زیر کرسی و دو تا کاسه آش رشته هم جلومون. اتاق اونقدر سرده که نوک بینیمون یخ میکنه اما تنمون که زیر لحاف کرسیه، حسابی گرم گرمه! صدای بارون و خنده و شیطنت وآش خوردن...

بعدش میشه تا گوش بریم زیر لحاف کرسی و همینطور که به صدای بارون گوش میدیم، تنگ هم بخوابیم...

پیوست:

خسته ام. ولی این خستگی با خواب و استراحت برطرف نمیشه! تنها چاره اش گرما و تنگی بغل توئه...  
نوشته شده توسط شاپرک در چهارشنبه 18 آذر1388 ساعت 16:26 | لینک ثابت |

"درباره الی"!

"درباره الی" اکران میشه و تو خیلی گرفتاری. فرصت نداری بریم سینما. منم نمیرم چون دلم نمیاد بی تو یه فیلم خوب ببینم. اصلن هم برام مهم نیست چقدر دوستام بهم میخندن!

سی دیش میاد و بیرون و خواهرم برام میاره. به بهونه درس قبولش نمیکنم. هنوز دلم میخواد با تو ببینمش!

سی دیش میاد بیرون و میاد خونه شما و تو با بقیه اعضا خونواده میشینی میبینیش!!! اصلن هم به ذهنت خطور نمیکنه چرا تا حالا من ندیدمش!

بهم که میگی، چشمام بارونی میشه و دلم میشکنه. به نظر تو اتفاق مهمی نیوفتاده اما از نظر من دلیل کافی وجود داره تا واسه خودم غصه بخورم که چرا بهم توجه نکردی و احساسم برات مهم نبود؟!

بهت قول دادم که دلخور نباشم و نیستم فقط دارم با خودم فکر میکنم اگر من جای تو گرفتار بودم و شرایط رفتن به سینما واسه تو فراهم میشد، آیا میرفتی؟؟؟؟؟؟

پیوست:

دارم بافت شناسی میخونم که یهو دلم برات تنگ میشه. تنها راهی که به ذهنم میرسه جوییدن با نهایت ولع یه دونه تریدنت هندونه ایه!!!!!

 

نوشته شده توسط شاپرک در جمعه 13 آذر1388 ساعت 19:1 | لینک ثابت |

از همه جا!

- بالاخره بعد از شصت روز مامانم اومد و کسالت و خستگیهام فراری شدن. الآن پرم از حسهای خوب و خواستنی...

- دلم می خواست از برنامه ام جلوتر بودم و میتونستیم یه قرار هرچند کوچیک با هم بذاریم اما حالا که به خاطر میهمانداری روز تعطیل، از برنامه ام عقب هم هستم!

- با اینکه کارت کتابخونه گرفتم که در شرایط اضطراری ازش استفاده کنم اما اونقدر برخورد کارمندای کتابخونه بد بود که همش سعی میکنم این شرایط اضطراری رو یه جوری واسه خودم قابل تحمل کنم. واسه همین هنوز اونقدر شرایط اضطراری نشده که راهی جز کتابخونه نمونده باشه!

- بعد از بیکار شدنم، خوابیدن بعد از ناهار برام یه عادت شده بود. از وقتی شروع کردم به درس خوندن از اونجاییکه تنها زمانی که میتونستم ازش واسه تهیه شام و ناهار استفاده کنم، همین سه ساعت بود، این عادت از سرم افتاد و شد یه هوس هر از گاهی! اینطور جای لذت با عادت عوض شد...

- درسته که توی این مدت اصلن از خونه خارج نشدم. اما دلم نمیخواد چون درگیر یه کاریم از انجام کارهای عادی روزمره ام غافل بشم. حالا هیشکی هم که من رو نبینه، خودم که میبینم!!! واسه همینه که هرطور شده یه جای خالی پیدا میکنم واسه برداشتن ابرو و اپی لیدی بازی!

- دلم میخواست تو این روزای ابری و سرد و تاریک علاوه بر بودنت توی قلبم، کنارم بودی. همینجا! کنار دستم تا هروقت دست بلند میکردم می تونستم صورتت رو لمس کنم و خودم رو محکمتر از قبل بهت بچسبونم!

- فقط ده روز از برنامه ام گذشته ولی من به اندازه یک سال ندیدنت، دلتنگتمممممممممممممممممم...

 

نوشته شده توسط شاپرک در دوشنبه 9 آذر1388 ساعت 16:45 | لینک ثابت |

تنها قولی که میدونم انجامش نمیدی!

هر روز صبح بعد از شستن دست و صورتم و قبل از خوردن صبحانه، به دست و پام کرم می مالم. هر شب هم قوطی کرمم رو با خودم میبرم توی تختم تا آخرین کاری که قبل از خاموش کردن برق انجام میدم، مالیدن کرم به دست و پام باشه! چند تا قوطی کوچیک هم از کرمم دارم! یکیش رو گذاشتم توی جامدادیم و موقع درس خوندن بارها و بارها ازش استفاده میکنم. یکیش هم همیشه توی کیف دستی بیرونمه و تو تاکسی و اتوبوس و مهمونی و... استفاده میکنم. تو این مدت که مامانم نبود و حسابی خونه دار شده بودم، یکیش رو گذاشتم توی کشوی کابینت تا حین آشپزی و ظرفشوری، یه توجهی هم به دست و بالم کرده باشم. تازه غیر از اینا چند تا هم لوسیون دارم که زمان استفاده خاص به خودشون رو دارن. حالا موندم که تو چطور از چرب کردن دوبار در هفته آرنجت عاجزی و من باید این همه التماست کنم و ازت قول بگیرم؟؟؟!!!!

پیوست:

دلم میخواد تمام وقت استراحتم رو جمع کنم و باهات حرف بزنم. بی خیال اشغالی خط و پول تلفن...

 

نوشته شده توسط شاپرک در جمعه 6 آذر1388 ساعت 14:53 | لینک ثابت |

تصویر ذهنی من!

پریز تلفن رو میزنم به دوشاخه و میام بالا سر تلفن وایمیستم تا زنگ بزنی. از گوشه چشم متوجه تصویر توی آینه ام میشم. سر بلند میکنم. به خودم نگاه می کنم و میگم:" میخوای با این صورت بی رنگ و رو باهاش حرف بزنی؟!" دست میبرم سمت لیوان مدادهام و مداد آبی رو برمیدارم و یه خط میکشم زیر چشمم. اون رژ لب صورتی خوشگله رو هم میکشم روی لبام و یه دستی هم به موهام میکشم و با یه لبخند رضایت آمیز به تصویر خودم نگاه میکنم و میگم:" حالا خوب شد!" و همه اینها فقط ظرف کمتر از دو دقیقه انجام میشه تا تو زنگ بزنی. باهات که حرف میزنم، مطمئنم که میبینیم چون من میبینمت! یعنی از روی صدات تصورت میکنم. پس توام میتونی از روی صدام تصورم کنی. واسه همینه که به تصویرم رسیدم تا احساس رضایتی که بهم میده، توی صدام معلوم بشه و تو بتونی خواستنی تصورم کنی...

پیوست:

وسط درس خوندن به بهونه دیدن ساعت، هر از گاهی یه نگاهی به ال سیدی گوشیم میندازم. اما خودم که میدونم ته ته ته دلم منتظر یه اس ام اسه!!!!

 

نوشته شده توسط شاپرک در سه شنبه 3 آذر1388 ساعت 14:1 | لینک ثابت |

عجب احتمالی!

توی فضای تنگ و کوچیک بین کاناپه و میز جلوش، طوری خودم رو جا کردم که انگار توی قنداق بسته بندی شدم! تکیه دادم به کاناپه و پاهام رو از زیر میز دراز کردم و کتاب و خودکارام پخش روی میزن... غرق جزوه ام هستم که صدای اس ام اس گوشیم یادم میاره که وقتی باهات حرفیدم، گوشی رو توی اتاقم جا گذاشتم! اونقدر توی جام فیکس و بی حرکتم که حال ندارم کلی انرژی صرف کنم واسه پا شدن و آوردن گوشی. دارم بی خیالش میشم که یهو به ذهنم میرسه نکنه اس ام اس از طرف تو باشه؟! میدونم احتمالش یک در میلیونه چون دارم درس میخونم و تو نمیخوای وقتم گرفته بشه و حواسم پرت بشه. اما همون یک در میلیون هم احتماله دیگه!!! با زحمت از جام بلند میشم و میرم سراغ گوشیم. می تونی حس کنی چه حالی ازم گرفته میشه وقتی که اس ام اس رو باز میکنم و میبینم تبلیغ فال حاظ گویاست؟؟؟!!!!

پیوست:

دلم میخواست الآن پیشت بودم تا با یه سوپ داغ و خوشمزه، سرماخوردگی رو از بدنت فراری بدم!!!

 

نوشته شده توسط شاپرک در یکشنبه 1 آذر1388 ساعت 14:29 | لینک ثابت |

...

رفتم کتابخونه واسه ثبت نام. خانم متصدی یه فرم گذاشت جلوم و گفت:" لطفن پرش کنید و با دو تا قطعه عکس و کارت شناسایی تحویل خانم ... بدین." و با دست به یه خانم دیگه اشاره کرد. با دقت فرم رو پر کردم  و همینطور که داشتم با نگاهم نوشته هام رو مرور میکردم مبادا چیزی جا افتاده باشه، دست کردم توی کیف روی دوشم و کیف پولم رو آوردم بیرون و بدون اینکه نگاهم رو از فرم بردارم بازش کردم و انگشتم رو بردم توی جیبش تا دو قطعه عکسم رو در بیارم. اما وقتی انگشتم اومد بیرون از گوشه چشم متوجه شدم که سایز چیزی که بیرون آوردم بزرگتر از عکس پرسنلیه! بالاخره نگاهم رو از فرم روی میز برداشتم و همینکه کاغذ رو دیدم چشمام پر شد از اشک. نوشته روی کاغذ رو با ولع خوندم و انگشتم رو کشیدم رو گوشه پایینی کاغذ و اونجا دنبال برجستگی بوسه ات گشتم! نمیدونم چقدر تو اون حالت موندم که خانم متصدی اومد و گفت:" تموم شد؟" بغضم اونقدر بزرگ بود که به صدام اجازه خروج نداد و فقط تونستم سرم رو تکون بدم و با دستمال اشکایی که داشتن روونه گونه هام میشدن رو پاک کنم. از کتابخونه که اومدم بیرون عینک آفتابیم رو زدم و اشکام رو رها کردم. اشکای دلتنگیم رو. اشکای خستگیم رو. اشکای تنهاییم رو. اشکای خوشبختیم رو. اشکای عاشقانه ام رو... میدونم این اواخر خیلی شکننده و اشکو شدم اما قسمت بزرگیش مربوط میشه به دلتنگی هفت هفته ندیدن مامانم و خستگی همین مدت خونه داری و حمل بار مسولیتی که خیلیم سبک نیست و البته اون چیزی که شد مزید بر علت، یادآوری یک ماه ندیدن تو و انتظاره. با اینکه هردومون تجربه انتظارهای طولانی تر رو داشتیم اما نمیدونم این یکی چرا این همه سخته برام. شاید چون در قبالش مسئولم و باید همه تلاشم رو بکنم تا با یه نتیجه خوب جواب این انتظار رو بدم تا تلخیش واسه هردومون شیرین بشه! انگار اون ته ته های وجودم می ترسه از اینکه نتونه...

پیوست:

تو این روزهای سخت، بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم. میدونم که هستی اما دلم بودن خیلی خیلی بیشتر میخواد...

 

نوشته شده توسط شاپرک در جمعه 29 آبان1388 ساعت 10:45 | لینک ثابت |

مادر یعنی همه زندگی...

همینکه میرسم خونه مشغول کار میشم؛ از شستن توالت بگیر تا گردگیری و جارو و تی کشیدن. حتی درد ناخن زخمی پام هم دلیل نمیشه که کارم رو نیمه تمام ول کنم چون قول دادم که درس خوندن رو شروع کنم. پس باید قبل از هرچیز برای آخرین بار کدبانوگری کنم وخونه رو مثل دسته گل با همه اختیارات این هفت هفته غیبت مامان، واگذار کنم. حالا هر کی خواست بار این مسولیت رو بذاره روی دوشش و اگرم نخواستن بذارن بمونه تا مامان از راه برسه! هرچند دلم نمیاد توی این چند روز آخر، بی غذا بمونن. واسه همینه که باهات مشورت میکنم تا دو نوع غذا بپزم و بذارم توی یخچال که وجدانم هم آروم بگیره و به راحتی بتونم به قولم عمل کنم. اما همه اینها به کنار، تو این هفت هفته، جدای از همه خستگیها و دردسرهای به دوش کشیدن بار مسولیت خونه داری(اونم به صورت شکسته بسته نه تمام و کمال مامان گونه!)، باور قلبیم به ایمان قلبی تبدیل شد که مادر یک فرشته است که میتونه به اندازه یک عمر این همه خستگی رو فقط و فقط برای آرامش خونواده اش به دوش بکشه بدون اونکه خم به ابرو بیاره و من چه خودخواه بودم تا به حال که انتظار داشتم لبای مامانم همیشه و در هر شرایطی خندون باشه. حالا دیگه درک میکنم که اون هر لحظه به مراقبت و استراحت نیاز داره حتی شاید بیشتر تر از بقیه اعضای خونواده. چون همه قلبش رو میذاره وسط سفره خونواده. قلبی که در عین بزرگی و شکوهش، خیلیییییییییی حساسه و به مراقبت نیاز داره.

مامان مهربون و خوبم! خیلییییییییییییییی دوستت دارم و به اندازه همه دنیا دلم واست تنگ شده. واسه پیچیدن عطر حضورت توی خونه. جات خیلی خالیه و هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه این جای خالی رو پر کنه. دلم واسه اومدن داره پر می کشه...

پیوست:

بودن تو در کنار من یعنی همه زندگی، یعنی لذت بی انتها... حالا چه بغلم کنی و چه نکنی. چه توی سینما باشیم و چه نباشیم. چه سرت توی گوشیت باشه و متوجه نگاههای من نشی و چه غرق تماشای من باشی... همینکه گرمای تنت و عطر نفست رو حس میکنم یعنی خوشبختم چون ایمان دارم قلبامون همیشه در آغوش همن...

 

نوشته شده توسط شاپرک در چهارشنبه 27 آبان1388 ساعت 13:20 | لینک ثابت |