تبليغاتX
برای تو می نویسم...
اتاق زمستونی!
بالاخره امروز فرصت کردم نمای زمستونی به اتاقم بدم و پرده و روتختی پشمیه رو با نوع نخی و خنکش عوض کنم. الآن اتاقم رو بیشتر دوست دارم. یه جور تاریکی زرد رنگ نشسته توی اتاقم که کاملن با این فصل و سرمای رو به ازدیاد هوا هماهنگه. خیلی جالبه! انگار خود طبیعت با تغییرات جویش بهمون می فهمونه که الآن وقت چه نوع تغییریه! مثلن آخرای تابستون که میشه، دیگه پوشیدن صندل و شالهای رنگی برام تکراری و کسل کننده میشه و هوس کاپشن و بوت و لباسهای بافتنی می کنم. از اون ور، به عید که نزدیک میشیم دلم قیلی ویلی میره واسه پوشیدن لباسهای رنگ روشن و صندل!!!

خلاصه که الآن درس خوندن با یه ماگ بزرگ نسکافه داغ، خیلی می چسبه!!!

 

پیوست:

چند روزه که دلتنگ طنین صدای آقاجونم...

 

نوشته شده توسط شاپرک در شنبه 16 آبان1388 ساعت 14:45 | لینک ثابت |

دلتنگی...
سردمه... خیلی بیشتر از اونی که ناشی از سرمای هوا باشه، سردمه! اونقدر که نه جوراب و پول اور پشمی تونست سردی نوک انگشتای دست و پام رو بهتر کنه، نه رادیاتور روشن! امان از این دلتنگی و انواع راه و روشهایی که برای ابراز وجود به کار میگیره! حالا دیگه دست به دامن سرمازدگی شده و منتظره تا به بهانه گرم شدنم، یه دل سیر توی بغلت نفس بکشه...

 

پیوست:

دلم بهونه یه جامدادی پر از لوازم تحریر جینگول رو میگیره تا درس خوندنش بیاد!!!

 

 

نوشته شده توسط شاپرک در پنجشنبه 14 آبان1388 ساعت 13:48 | لینک ثابت |

من و دلم...
پنجره آشپزخونه رو باز کردم و یکی از صندلیها رو گذاشتم جلوش. با یه ماگ پر از نسکافه داغ نشستم روی صندلی و آی پادم توی گوشمه. کف دستام رو دور بدنه ماگ حلقه کردم. حرارت مطبوعش توی سرمای انگشتام نفوذ می کنه و بخار نسکافه روی پوست صورتم میشینه... چشمام دارن درختای خیس از بارون رو میبینن، گوشام دارن "گل گلدون" رو می شنون، زبونم داره شیرینی رو مزه مزه می کنه، انگشتام روی بدنه گرم ماگ، ریتم گرفتن ولی دلم کوش؟ اینجا نیست! می دونی کجاست؟؟؟

- چه خوبه که مجبور نیستم توی این هوای بی نظیر، حسرت کنارت بودنم رو بخورم و خودم رو لای پتوم قایم کنم!!!!

 

 

نوشته شده توسط شاپرک در سه شنبه 12 آبان1388 ساعت 8:45 | لینک ثابت |

امان از پشه ها!
من واقعن نمی فهمم، وقتی تمام پنجره هامون توری دارن، این پشه ها از کجا میان؟؟؟؟ یعنی رسمن روانی شدم از دستشون. خورده شدن خونم و پدیدار شدن انواع دونه های قرمز در جای جای بدنم به کنار، اون وز وزشون دم گوشم، توی اوج خواب یعنی سوهان بلا انقطاع روحم!!! امان از اون موقع  که انگاری رادارشون اشتباه کار می کنه و میخوان وارد سوراخ دماغم بشن! اونوقته که هر چی فحش بلدم نثارشون میکنم و خودم رو توی پتوم بسته بندی می کنم و یه سوراخ کوچولو میذارم واسه تنفس! و اینطوری میشه که اصلن از خوابم لذت نمی برم. از اونجایی هم که بوی حشره کش، میگرنم رو تحریک میکنه، از استفاده اونها هم معذورم. اثر فراری دادن پشه توسط عود روشن هم فقط یه ساعته. پس چی کار کنم؟؟؟؟

 

پیوست:

وقتی نیروی جذبم به این خوبی کار میکنه، چرا باید خسته باشم؟! امروز سرشارم...

 

نوشته شده توسط شاپرک در دوشنبه 11 آبان1388 ساعت 9:20 | لینک ثابت |

زورگیری من از خدا!
چند وقتیه که شعبه بانکم، از نزدیک خونه امون نقل مکان کرده و بهم دور شده. و از اونجاییکه کارت ای تی امم هم ماله یه بانک دیگه است ناچارم تن به سیستم شل کن سفت کن فراگیر بدم و برم یه شعبه دیگه که بهم نزدیکتره! امروز هم در راستای یه کم خرید برای گرفتن پول رفتم بانک و شماره گرفتم که ۱۸۳ بود. اون موقع، تازه شماره ۱۶۰ خونده شد. منم یه نگاهی به ساعتم کردم و دیدم یه ربع به یازده است. با خودم تصمیم گرفتم بشینم تا نوبتم بشه. اتفاقن از اون روزا بود که کارمندای شریف بانک دستشون تند بود و کار مشتریها زود راه میوفتاد. شماره ۱۷۰ که خونده شد، اعلام کردن سیستم فراگیر از صبح قطع و وصل میشه و الآنم قطع شده! با خودم فکر کردم حالا که نشستم تا شماره ام برسه صبر می کنم، شاید سیستم وصل شد و تونستم پول بگیرم. همین موقع یه آقایی که لباس فرم تنش بود و از رفتارش مشخص بود خیلی عجله داره کنارم نشست و شروع کرد به حرف زدن با آقای بغلیش که :" من باید تاظهر مترو عباس آباد باشم (کارمند مترو بود.) و داره دیرم میشه. رفتم شعبه عباس آباد اما گفتن چون آخرین برگه دفترچه امه باید بیام شعبه اصلی تا برام دفرچه جدید صادر کنن." به شماره دستش نگاه کردم و دیدم ۱۸۹. با خودم فکر کردم که شش نفر دیرتر که واسه من تاثیر چندانی نداره ولی کار این آقاهه زودتر راه میوفته و دیرش نمیشه. و این شد که توی دلم با خدا قول و قرار اجباری گذاشتم! گفتم خدا جون! من شماره ام رو با این آقاهه عوض می کنم که کارش زود راه بیوفته و دیرش نشه در عوضش تا نوبتم بشه سیستم فراگیر رو راه بندازه که کار منم راه بیوفته! خودت میگی پاداش در برابر کار خوب!!! و سکوت خدا هم که یعنی قبول!!! منم شماره رو با آقاهه عوض کردم. از ته دل مطمئن بودم وقتی نوبتم برسه سیستم وصله و تازه کار آقاهه رو هم که راه انداختم، یه کار خیری هم انجام دادم! نوبتم که شد با اطمینان رفتم دم باجه و کارمند پشتش تا دفترچه ام رو گرفت گفت:" بازم فراگیر!!! امیدوارم وصل باشه." منم با ایمان قلبی یه لبخندی بهش زدم و خیلی مطمئن از توی کیفم خودکارم رو درآوردم تا برگه رسیدم رو امضا کنم. یهو آقاهه با چشمایی متعجب نگاهم کرد و گفت:" چه خوش شانس!!!!!! وصله." منم لبخندم پهن تر شد و توی دلم گفتم:"خدا جونم! چاکرتم دربست!!!!!!!!!!!!! حال می کنی با این بنده پر رو ها!!!!"

پیوست:

خسته ام... دل یه روز تنها میخواد بدون نگرانی واسه ناهار یا شام...

هر قدر هم که خسته باشم واسه بوسیدن تو انرژی دارم!

 

نوشته شده توسط شاپرک در یکشنبه 10 آبان1388 ساعت 14:56 | لینک ثابت |

حس خوب روز بارونی...
هوا اونقدر دوست داشتنی و به قول معروف دو نفره است که دلم نمیاد پنجره اتاقم رو ببندم و ترجیح میدم سرما رو با اور و جوراب پشمی به جون بخرم! تاریکی روزهای ابری رو دوست دارم و صدای آروم بارون که بوی تازگی رو توی فضا پخش می کنه! هوا که اینطور شمال گونه میشه، تمام بدنم کرخت میشه و پلکام سنگین میشن و رختخوابم میشه دوست داشتنی ترین جای دنیا... حالا فکر کن اگر تو این دوست داشتنی ترین جای دنیا، دوست داشتنی ترین عسلی دنیا هم کنارم بود دیگه چی میشد!!!! اما حیف... مجبورم به آغوش آنتونیو رضایت بدم!

 

پیوست:

دیشب وقتی بهم گفتی:" تو بگو چی کار کنم."، تمام وجودم ذوق کرد و وقتی گفتی:" نمیرم." همه وجودم خندید... چه خوب شد که تو پشت تلفن بودی و با شروع حرفات، چشمای پر از اشکم رو نمیدیدی! کلی تلاش کردم تا بغضم رو ببلعم تا نفهمی هرچند که آخرش، اشکام ریخت...

بی تو هرگز با تو تا همیشه...

 

نوشته شده توسط شاپرک در شنبه 9 آبان1388 ساعت 12:56 | لینک ثابت |

یادش بخیر!
منطقه دوست جون برام یادآور یه عالم خاطره است. خاطراتم از همون ایستگاه اتوبوس اول شهرک شروع میشه! یادته مسمومیتم؟ یادته مجبور شدیم توی اون ایستگاه بشینیم تا من بهتر شم و شوهر دوست جون برام یه لیوان چای از یه دکه روزنامه فروشی اون دور و بر گرفت؟ اون پارک نزدیک خونه اشون یادته؟ مدتها بعد از اون روز من و تو، از اون پارک نتونستم بگذرم و اگر خواستم برم خونه دوست جون از سمت دیگه ای رفتم اما خیلی وقته که دیگه اون خاطره رو هم دوست دارم و یادآوریش ناراحتم نمی کنه چون مطمئنم اتفاق افتادنش حکمتی داشته و رابطمون رو جلا داده! وارد کوچه اشون که میشم بازم کلی خاطره توی ذهنم نقش می بنده؛ اون شبی که شماها ما دوتا رو تا دم خونه اشون رسوندین... توی خونه دوست جون خاطره مشترکی نداریم ولی توی خونه طبقه بالا یه دنیا خاطره از ما وجود داره. از اون شبی که اولین مهمونی مشترکمون بود تا ... اما توی خونه دوست جون، خودشون دو تا من رو پرت میکنن به پنج سال پیش... شوهر دوست جون که حرف میزنه و گاهی همون لفظهای قدیمی رو استفاده می کنه، جای خالیت بیشتر از همیشه معلوم میشه. توی آلبوم عکسهاشون، همون عکسهای قدیمی رو میبینم که خودمون هم داریم و باز هم خاطرات... راستش حس میکنم با همه اتفاقات گذشته، این خونه و آدمهاش رو دوست دارم. شاید چون به بخش شیرینی از خاطراتم گره خوردن. اونجا احساس آرامش می کردم شاید چون شوهر دوست جون یه وقتی از نزدیکترین دوستات بود و من هنوز هم می تونم  بعضی از منشهای تو رو توی رفتارش حس کنم! دلم واسه اون روزهای چهار نفره تنگ شده و دائم دارم با خودم میگم:" کاش عمر دوستیها ابدی بود!!!!"

 

پیوست:

دلم یه بغل محکم میخواد با نوازش اضافه...

 

نوشته شده توسط شاپرک در جمعه 8 آبان1388 ساعت 17:24 | لینک ثابت |

8/8/1388
شام بابا و خواهری رو پختم و همه مخلفاتش از قبیل سالاد فصل و ماست و خیار و ترشی رو هم آماده کرده ام. فقط باید بذارندشون روی میز و نوش جان بفرمایند!

یواش یواش دارم آماده میشم. دوش گرفتم و لباسام رو روی تخت چیدم. واسه دوست جون هم یه هدیه کوچولو خریدم و کادو پیچش کردم. لاک ناخونام رو زدم و الآن با حالت چهار چنگولی دارم تایپ میکنم که مبادا خراب شن! ته دلم یه غوغاییه! اگه بگم دلم شور نمیزنه، دروغ گفتم ولی از طرفی یه حس خوب هم دارم که مربوط میشه به قراری که نه سال پیش گذاشتیم. امیدوارم یه مهمونی دوست داشتنی  و پر خاطره باشه. هرچند که از همین حالا میدونم توی اون جمعهای دو نفره، جای تو خیلییییییییی خالیه و بهم سخت میگذره اما این نیز بگذرد...

تازشم امشب میخوام بزنم تو گوش رنگ بنفش! حالا گل بنفشه نشم بادمجون که میشم! خیلی هم خوشمزه است!!!!!!

 

پیوست:

امروز دومین تصمیم بزرگ سال 1388 رو هم گرفتم. جالبه که هر دوتا تصمیم، پیش بینی نشده اما کاملن از ته قلب بودند. امیدوارم اگر تصمیم سومی هم در راهه به اندازه دو تای قبل خواستنی و مثبت باشه!

 

نوشته شده توسط شاپرک در پنجشنبه 7 آبان1388 ساعت 16:50 | لینک ثابت |

اعماق دلم!
- فردا میشه چهار هفته که مامانم نیست. یعنی اندازه دو تا سفر حج عمره!!! دلم خیلییییییییی براش تنگ شده. بیشتر از همه واسه کنارش خوابیدن!!!!

 

- دیشب یاد اون زمانها که چهارتایی بیرون میرفتیم افتادم و دلم واسه اون همه صمیمیت تنگ شد! یادش بخیر...

 

- یادته دو سال پیش این موقع چه حالی داشتیم؟! چقدر دلم اون چهار شب و سه روز رو میخواد!!!! شبهایی که کنار هم بودیم بی استرس و پر از خوشبختی...

 

- نواری که نه سال پیش با بچه ها توی خوابگاه پر کردیم واسه 8/8/1388 رو گوش دادم و کلی خندیدم. نه سال از اون زمان گذشته و به همون اندازه بزرگ شدم. انگار ذهنم توی این سالها رشد کرده و افکارم پخته شده. چه دوران شیرینی بود! پر از بچگیهایی که در زمان خودش خیلی هم بزرگ به نظر میومد. اون موقع 28 سالگی برام اوج بزرگی و خانومی بود و الآن می فهمم که هنوز هم بزرگ نیستم و شاید 38 سالگی خانوم شده باشم!

 

- فردا داره از راه میرسه و میخوام به قول تو پر از اعتماد به نفس باشم و دیگه هیچ!

 

- اگر میشد بی توجه به آدمها، توی خیابون ماچت کنم، دیشب یکی از همون شبها بود...

 

نوشته شده توسط شاپرک در چهارشنبه 6 آبان1388 ساعت 12:20 | لینک ثابت |

آرامش ناقص من!
با یه لیوان چای داغ و شیرینی دارچینی، بعد از یه روز پر از کارهای خونه نشستم پشت پی سی. یه بوی خوبی که مخلوطی از غذای در حال پخت و عود روشنه، همه جای خونه رو گرفته و حس آرامشی بهم میده که دوست داشتنیه! توی این آرامش خوشایند یه جای خالی هست که با هیچ چی نمیشه پرش کرد. یه جای خالی که الآن  اصلن توان تحملش رو ندارم! کاش اینجا بودی! فقط همین...

 

پیوست: 

نمیدونم چرا از صبح عکس بچگیات جلوی چشمامه و با اون صورت سفید و شیطون بهم لبخند میزنه؟!

 

نوشته شده توسط شاپرک در دوشنبه 4 آبان1388 ساعت 17:27 | لینک ثابت |